برگرفته از گفته‌های یک دوست.

چشمم دنبالش بود. دستپاچه‌وار دنبالش بود. سیاه به تن کرده بود و بی‌مهابا دنبالش بود و قد و بالای دامادی‌اش را برانداز می‌کرد... قربان صدقه‌اش می‌رفت، با دم‌اش بشکن می‌زد و شیطنت می‌کرد، هر چه چشم‌خوره میرفتم که بی‌آبرویی نکند و بنشیند سرجایش، گوشش بدهکار نبود که نبود ...چشمم پشت سرش ساقدوشی می‌کرد و هر چه اجبارش می‌کردم که هی دست و پا نزند، حریفش نمی‎شدم، حریف لجوجی‌اش نمیشدم... نمیشد حتی برای یک چشم برهم زدن هم از او جدایش کرد... نمیشد!

چشمم هزره‌وار پشت سرش دلبری می‌کرد. نه اینکه خوش‌خوشان باشدها، نه، امیدش ناامید شده بود... پروبالش شکسته شده بود... راه چاره‌ای نداشت، فخر می‎‌فروخت و خریداری نداشت. اصلا از حق نگذریم فقط چشمم نبود که همراهی‌اش می‌کرد... دلم هم دنبال چشمم راه افتاده بود، پاهایم هم سست شده بودند، دستانم هم به لرزه افتاده بودند، لبانم هم نای خندیدن نداشتند و هر چه سعی می‌کردم راضی‌شان کنم به لبخند، نمیشد که نمی‌شد... و فکرم... فکرم را هم که نگو!!! فکرم از درد به خودش می‌پیچید، ناله می‌کرد... بی‌قرار بود... سیاهی می‌رفت، وسط مجلس تلوتلو می‌خورد... جا داشت از شدت درد فریاد می‌زد. اگر صدایش نا داشت چنان اعتراضی می‌کرد که گوش همه را کر کند... صدایش آنقدر رسا بود که کل صدای موزیک مجلس را بخواباند... ولی نا نداشت... تلوتلو می‌خورد... گیج می‌زد... انگار هرزگی چشم و دلم، قد و بالای دامادیش، چراها و نبایدها و ای‌کاش‌ها، تیر خلاص را مستقیم زده بودند بیخِ فکرم... نه قدرت فلسفه‌بافی داشت، نه تئوری‌پردازی، نه خیال‌بافی... نه دنبال مقصر می‌گشت!!! نه در پی برهانی بود!!! نه چه و چه و چه...

چشمم به این روز انداخته بودش، چشمم اگر مثل آدم یک گوشه می‌نشست و ساقدوشی داماد مجلس را نمی‌کرد و مثل بقیه مهمانها میوه و شیرینی‌اش را می‌خورد و راهش را می‌کشید و میرفت پی‌کارش، درد اینگونه از مغز و استخوان فکرم بالا نمی‌رفت. چشمم اگر سر به زیر بود و پَر کت دامادیش را رها می‌کرد، فکرم اینگونه به خود نمی‌پیچید... فکرم اینگونه نمی‌گشت تا واژه پیدا کند، تا دلیل ببافد، تا نتیجه حاصل کند... تا از آن تومورهای سرطانیِ احساس در امان باشد. مقصر چشمم بود... چشمم که یک چشم برهم‌زدن هم از رخسار دامادیش، از کت و شلواری پرابهتش، از کرباتی که گلویش را مدام می‌بوسید، از سفید دامنی که دورش می‌چرخید و طنازی می‌کرد و دلش را می‌برد، نمی‌توانست بگذرد. از اسکناس‌هایی که موهایش را نوازش می‌کردند، از دخترکانی که حلقه‌وار دورش می‌رقصیدند و هلهله‌هایی که برایش میکشیدند، از چرق چرق شات دوربین‌هایی که لحظه‌های تکرارنشدنی‌اش را ثبت می‌کردند، از شهد و عسل‌هایی که دهانش را شیرین می‌کردند، نه!، نمی‌توانست بگذرد و رها شود و برود پی کارش... نمی‌توانست...

عادتش را نداشت، دلش را نداشت، همه دلخوشی‌اش عشق ذلیخایی‌اش بود... همه تمنایش این بود که یکبار زبانم بچرخد و حرف دلم را رک و پوست‌کنده بریزد روی دایره گوشش، و بگوید که چقدر به او عشق دارد، چقدر احساس برای او وقف کرده‌است، چقدر شوق تلمبار کرده است برای سیمرغ نگاهش... چشمم حق داشت، سوز فراق نچشیده بود... مزاجش با جدایی سنخیت نداشت... یاد گرفته بود دلبستگی کند، با دل‌کندن میانه‌ای نداشت... یاد گرفته بود چشم ببندد به نیلگون عاشقانه چشمان او... آشیانه امیدش، کاشانه چشمان او بود، که خودسرانه، بی‌پروا و سرخوشانه پناه گیرد در هرم بازوان آغوش او... صد حیف که چشم امیدش کور شد...

چشمم اگر در آن شب عفریت رعب‌انگیز، پشت سرش ساقدوشی می‌کرد و لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد، از بخت پژمانش بود... چشمم دنبال یه تیکه پارچه کت و شلوار دامادی نبود، چشمم نمی‌رفت که شاباش از زیر پای جمعیت چرخان و رقصان، جمع کند. بند چشمم بند شده بود به ریسمان مژگان عشقی نافرجام... عشقی ناکام... عشقی که رویایش بود، آرزویش بود، خواب و خوراکش بود... چشمم آنجا بود که خوره شیشه‌های جام عشقش را  جمع کند... که کلاف دلم را بگیرد و از حریر دل او بشکافدش...

چشمم هرزه نبود، چشمم با فاحشه‌گی صنمی نداشت... چشمم معصومانه و بی‌حساب و کتاب دلبند پاکیِ عشقی زلال بود... اما چه می‌توانست بکند، جز اینکه در آن شب عفریت رعب‌انگیز به چه‌کنم چه‌کنم افتد، جز اینکه گم و گور شود در انعکاس هلهله‌های زنان مجلس، و سراسیمه و پابرهنه خودش را غرق کند در کت و شلوار دامادی عشقی که روزگاری کلبه امیدش بود... چشمم در آن شب عفریت رعب‌انگیز، سیاه به تن کرد و به دنبال تابوت بی‌روح عشقش، دیوانه‌وار بر سر و صورت می‌کوبید... و تو نمی‎دانی از آن شب عفریت رعب‌انگیز، تا به امروز، آسمان زیر شلاق رگبار باران چطور التماس می‌کند و ضجه می‌زند...

 

....................

پ. ن: هر گونه کپی رایت بدون ذکر نام منبع، پیگرد قانونی سر پل صراط و دادگاه قیامت را دارد...

 

+ نوشته شده در  92/10/18ساعت   توسط سمانه | 

آیدا برای من نماد ایستادگی است. نماد ماندن و نرفتن، تمثیل تلاش و جسارت و جا نزدن... تمثیل هزار بار زمین خوردن و صدهزار بار برخاستن... نه اینکه بخواهم یا بتوانم شبیه‌اش باشم... نه اینکه پافشاری کنم که حدسم درست است و آیدا، وجه متعالی آرمان باشد، نه. این یک انگاره ذهنی است که شکل‌گرفته از دوستی نه‌چندان عمیقی من با آیداست... یک احساس پیچیدهِ سردرگم که حتی می‌تواند به غلط هم رفته باشد،

حتی این ادعا می‌تواند ریشه افسانه به‌خود گیرد و با «کهن الگوی قهرمان» که تنها در اساطیر باستانی معنا دارد، قیاس شود و به آیدا سمبل «تک‌اسطوره» دهد...

 در هر حال تصویر ذهنی من از آیدا، زنی قدرتمند با بازوان ظریف، اما محکمی است که همانطور که موهای کمندش با سوسوی باد موج می‌زند، می‌رقصد و فرو نمی‌ریزد، آیدا هم با قامتی شق و رق، استوار می‌ایستد و هراس به دلش راه نمی‌دهد و با فرو ریختن، صنمی ندارد. و اگر زمین و زمان علیه‌اش بتازد و دیو سیه‌رخ قصه پریان، گستره را برای نابودی‌اش به چنگ گیرد، آیدا مقتدرانه می‌ایستد و قهرمانانه بر محدودیت‌های اطرافش فایق می‌آید و موهای کمندش میان خشم باد موج می‌زند، می‌رقصد و فرو نمی‌ریزد...

به هر حال این یک تصویر صِرف ذهنی است که بدجور چیزی ته قلبم تائیدش می‌کند... این عنصر بارز ایستادن و جانزدن ِآیدا، نقطه شگرفی است که تلقی ذهنی مرا تقویت می‌کند...

 از همین است که گاهی خودم را پیوست می‌دهم به این قوام کیهانی... نه اینکه بخواهم یا بتوانم شبیه او باشم، در واقع آیدا برای من اسطوره‌ای است که من در کوره‌های ناخودآگاه خیالم، رویایش را دارم. باز هم تاکید می‌کنم این تصور فاقد هرگونه قطعیتی است که بشود با اصول فیزیک اثباتش کرد. این تصور صرفا بن‌‌مایه احتمالی است که قلبم موکدا تائیدش می‌کند...

 

+ نوشته شده در  92/09/27ساعت   توسط سمانه | 

ایوب‌هایی که قاب ِ خلقت شده‌اند

و خدایی که پا روی پایش
دراز به دراز
بر نیمکت تدبیرش
لم داده و چای می‌نوشد...
گاهی خوابش می‌گیرد
و استکان چای از دستش
نقش می‌شود بر زمین 
و از صدای نهیب شکسته شدنش
صبر ایوب زهرترک می‌شود
و این بازی کماکان ادامه دارد...

+ نوشته شده در  92/06/11ساعت   توسط سمانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بنویس/ با قلمهایی/که عریان و بی‌پروا /میرقصند
در سپیدی ِسکوتِ رهاشده
در کاغذ

پیوندهای روزانه
دکتر بوسف نراقی
دکتر فرزان سجودی
سهیلا ذکایی
دکتر امید مسعودی
پایگاه نشریات الکترونیکی دانشگاه تهران
online communication studies resourses
نشریه جامعه شناسی ایران
سایت رسمی مرکز مطالعات و ارتباطات رسانه ای همشهری
عرفان نظر آهاری
پرفسور نورمن فرکلاف
پرفسور تو وندایک
فرهنگ و ارتباطات
مرکز آموزش همشهری
اخبار ارتباطات ایران
دکتر کاظمی
دکتر حسن بشیر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1392
آذر 1392
شهریور 1392
تیر 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آذر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
جاودانه ها
صادقانه ها
پیوندها
استاد من *
گاه نوشت یک خبرنگار (مریم گلی)
آزاد
سایه پروانه (ماه من)
7 در 24 (حنانه جون)
دیکتاتور مهربان (راضیه)
خاطرات یک تبعیدی (سوگند جونم)
حرمت سرا
بعد آخر (عطیه)
قاصدک (لیلا)
چاپ 2 (مجید)
کلبه تنهایی ِلعیا
جیغ (همسفر آسمانی من)
کتیبه (محسن)
دانش ایرانی (لعیا)
زندگی در دنیای متن
آویژه (جوجوی مهربونم)
غزاله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM