![]() |
![]() |
|
|
نارنجی پوش رویای من بود که گاهی دوست دارم آن لباس نارنجی را به تن کنم و در سکوت مطلق این شهر همیشه خواب خیابانهای خالی از آدم را جارو کنم. نارنجیپوش: حس مبهم تنهایی و من و خیابان و دسته بلند جارو و حتی نگاه سنگین و بیتفاوت رهگذران...
نارنجیپوش میگفت که تو پیش از هر چیز یک انسان هستی. ملاک تقواست و نه پست و مقام و مدرک فلان دانشگاه و منزلتهای توخالی اجتماعی!!! نارنجیپوش میگفت که انسانیت محکمترین دلیل خلقت بشر بود که این روزها بوی گندیدگیاش زمین که نه آسمان را هم به کثافت کشیده است... ... نارنجیپوش رویای من بود و "حامد" همان منِ رویاهایم... برای همین تمام آن دو ساعت عمیقا با "حامد" همذاتپنداری کردم. هر چند حقیقتا هرگز نمیتوانم در این جامعه متحجرِ از هم پاشیده نارنجی به تن کنم و با آرامش جادویی جارویم گونههای خشکیده زمین را نوازش کنم، اما مهرجویی نازنین برای لحظه ای مرا نارنجی پوش رویاهایم کرد. ... نارنجی پوش رویای من بود و رویا همیشه شیرینترین قسم زندگیاست... و من همیشه با رویا زندگی میکنم. رویای داشتن چیزهای خوب و لذتبخش که حقیقت و واقعیت همیشه دستم را از آنها کوتاه میکنند... حالا تصمیم دارم دوباره به سینما بروم و باز هم نارنجیپوش را ببینم.
|
|
+ نوشته شده در
91/01/30ساعت توسط سمانه.م |
|
|
تو صفحه فیسبوک خردادیها نوشته شده بود: خــــــردادی نیســـتی... اگـــــــر... از احساسـات ســــــرکش...
من این روزا کلی احساسم سرکش شده، کلی شور و حرارت دارم، کلی دلم تنگ میشه واسه چشمایی که ضربان قلبمو تند میکنه حالا یعنی با این اوصاف من خردادی هستم یا نه؟
|
|
+ نوشته شده در
91/01/23ساعت توسط سمانه.م |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سیاه اینجا بی دلیل صورتی شد، نه اینکه دنیای من صورتی باشد...همینطور بی دلیله بی دلیل...
|
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها جاودانه ها صادقانه ها |
|
RSS
|